تبليغاتX
زمان ما
از هر دری
:

 

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد که « والله، بالله من زنده‌ام! چطور می‌خواهید مرا به خاک بسپارید؟»

 

اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می‌گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ می‌‌گوید. مُرده !»

  مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی‌افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا ً جایز نیست!»

 

کتاب کوچه /ب2/ص1463 -احمد شاملو

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط الف.بوستانی  | 

بی تو، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جان وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه‌ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی:

از این عشق حذر کن

لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن

آب، آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا، که دلت با دگران است

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

با تو گفتم:

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نرمیدم، نگسستم

باز گفتم: که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا بدام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم، نرمیدم

رفت در ظلمت شب، آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 8:59 قبل از ظهر  توسط الف.بوستانی  | 


 

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل - دلی لبریزِ مهر تو -
تو ای با دوستی دشمن.
—-
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
—-
برادر! گر که می‌خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
—-
تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه‌ی غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
—-
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را - برادر جان -
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…
—-
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده‌ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 8:2 قبل از ظهر  توسط الف.بوستانی  | 

خواجه داود خزانه دار را دیدم از درگاه باز می‫آمد آشفته و دلمرده و زیر لب می‫ژكید و می‫رفت و سلام مرا بر خلاف عادت هر روزه پاسخی مختصر داد.


او را گفتم: خواجه را چه پیش آمده است كه چنین پریشان احوال می‫بینم.


گفت: هر كسی پنج روزه نوبت اوست و بندگان را خواه ناخواه بباید رفت.

دانستم كه بزرگمهر حكیم در كار او خللی یافته و از درگاه عالی مرخص فرموده است.


چون به پابوس تخت بزگمهر مشرف شدم، گفتم: مرا دیرگاهی است كه پرسشی در خاطر می‫گذرد و از بیم سطوت بزرگمهر بر زبان آوردن نمی‫توانم. اگر رخصت فرمایند، بگویم.

فرمودند.

گفتم: خواجه زود زود امرا و وزرا را خلع و تعویض می‫نمایند و بیم آن می‫رود كه در كار مملكت فتوری پدید آید و كسی را در دل رغبت تصدی مهمات امور مملكتی نماند.

خندید و گفت: بیمی به دل راه مدار كه شیفتگان خدمت بسیارند. دُدیگر آنكه، در تغییر متولیان و متصدیان امور دو حكمت نهفته است: ن
خست آنكه اگر در كاری نقصان آید، گویند بزرگمهر می‫خواست و عوامل او اجرای منویّات او نتوانستند. فلذا، در هر بركناری یكی از بندگان درگاه، امیدی تازه در دل خلق پدید آید كه كارها بهتر خواهد شد.
دیگر آنكه، اگر كاری نیكو بر آمد، گویند خداش خیر دهاد بزرگمهر را كه كار مملكت بر نهج صواب می‫راند.

چون سخن بدینجا رسید، برخاستم و دو لب مبارك را بوسه‫ای جانانه بگرفتم و گفتم: دیر زیاد آن بزرگوار خداوند كه به سخنان شیرین، كام ما را شیرین كرد. گفت: ترا زبان خدمتگزاری هست. اما توان آن نیست. وگرنه ترا نیز وزارت می‫فرمودم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 4:3 بعد از ظهر  توسط الف.بوستانی  | 

آورده اند که کفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود،پسر خویش را فراخواند، پسر به نزد پدر رفت گفت: ای پدر امرت چیست؟ پدر گفت: پسرم من تمام عمر به کفن دزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی بدنبالم بود اکنون که در بستر مرگم و فرشتهء مرگ را نزدیک حس می کنم بار این نفرین بیش از پیش بردوشم سنگینی می کند. از تو میخواهم بعد از مرگم چنان کنی که خلایق مرا دعا کنند و از خدای یکتا مغفرت مرا خواهند.

‫پسر گفت ای پدر چنان کنم که می خواهی و از این پس مرد و زن را به دعایت مشغول سازم.

‫پدر همان دم جان به جان آفرین تسلیم کرد.

‫از فردا پسر شغل پدر پیشه کرد با این تفاوت که کفن از مردگان خلایق می دزدید و چوبی به ماتحت آن مردگان فرو می نمود و از آن پس خلایق می گفتند خدا کفن دزد اول را بیامرزد که فقط می دزدید و چنین بر مردگان ما روا نمی داشت
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط الف.بوستانی  | 

روزی در جنگلی كلاغی در تمامی طول روز بر روی شاخه درختی نشسته بود و هیچ كاری انجام نمی داد.

خرگوش كوچكی او را دید و از او پرسید: "آیا من هم می توانم مانند تو تمام روز را در گوشه ای بنشینم و هیچ كاری انجام ندهم؟".

كلاغ پاسخ داد: "البته، چرا نه".

خرگوش هم زیر همان درخت نشست و استراحت خود را آغاز كرد.

ناگهان سرو كله روباهی پیدا شد. روباه پرید و خرگوش را گرفت و خورد.

نتیجه: برای اینكه بتوانی بنشینی و هیچ كاری انجام ندهی، باید در جایگاه بالایی قرار داشته باشی

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط الف.بوستانی  | 

تصاوير خاطره‌انگيز: باز آمد بوي ماه مدرسه
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط الف.بوستانی  | 

 

فراق

نیکو وارستگان شهر بندگی از ازمون صیام سرفراز بیرون امدهاند واینک قشنگترین وگیراترین شاد باشها را در دلهای هم می کارند. عید شکوفتن غنچه های فطرت تبریک و تهنیت باد

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط الف.بوستانی  | 

میگویند روزی گرگ نزد شیررفت وگفت:که چرا راحت واسوده نشسته ای وکاری انجام نمی دهید قربان وجود مبارک گردم.شیر گفت:چه شده؟ گرگ گفت:خرس  ادعای سلطان جنگلی را دارد.شیربسیار عصبانی شد ونعره زنان در جنگل به دنبال خرس می گشت تا اورا پاره پاره کند.از طرف دیگرگرگ نزد خرس رفت وگفت:چه نشسته ایکه شیردارد دنبال شما میگرددتاپاداشی به شمابدهدپس به پیش شیر برو.خرس نیزبه سمت خانه شیررفت شیر تا چشمش به خرس افتاد  گردن خرس را شکست وپوست اورا کند گرگ که در گوشه ای کمین کرده بود فورا بیرون پرید وگفت پوست خرس ردای زیبایی برای جناب سلطان می باشد فقط اجازه دهیدپاره گیهای ان را بدوزم. شیر تا در پوست خرس رفت گرگ محکم ان را بست وشیر هلاک در ان شد.حال به دور برمان با دقت نگاه کنیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 9:46 قبل از ظهر  توسط الف.بوستانی  | 

پیاده روی

 

گز میکنم خیابانهای چشم بسته از بر را

میان مردمیکه حدودا می خرندو

حدودا می فروشند

در بازار بورس چشمها و پیشانیها

وبخار پیشانیم حیرت هیچکس را بر نمی انگیزد

 

                                                                                                 حسین پناهی

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط الف.بوستانی  |