زمان ما

از هر دری

حکایت

گویند روزی کاروانی در راه اسیر  راهزنان گردید  و راهزنان همه اموال انان راغارت کرده و کاروانیان نیز به اسارت در امدند . در بین کاروانیان پیر مردی در گوشه ای نشته بود و زار زار می گریست  ریس راهزنان که ان همه بی قراری را دید نزد او امد و به طعنه گفت اموال تو ارزش این همه گریه  زاری ندارد . پیرمرد پاسخ داد من برای اموالم گریه نمی کنم بلکه بخاطر سست شدن باور و اعتقادم  گریه می کنم رییس دزدان گفت چرا .پیر مرد گفت من از ایام  طفولیت تا الان که به من گفنه بودند اگر کسی ایت کرسی را در پالون مرکب خود مخفی کند از شر راهزنان مصون میماند  اعتقاد کامل و راسخ داشتم ولی با کار امروز شما همه باور ها و اعتقادات من دود شد و به هوا رفت. رییس دزدان تا این حرف را شنید دستور داد تا کلیه اموال ان کاروانیان را به انها باز گردانده و همگی نیز ازاد کنند . وقتی با اعتراض هم گروهای خود مواجه گردید  با صدای بلند گفت : ما دزد مال مردم هستیم نه دزد ایمان مردم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم خرداد 1393ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط الف.بوستانی  | 

درمکه که رفتم خیال میکردم دیگر تمام گناهانم پاک شده است غافل از اینکه تمام گناهانم گناه نبوده و تمام درست هایم به نظرم خطا انگاشته و نوشته شده بود درمکه دیدم خدا چند سالیست که از شهر مکه رفته و انسانها به دور خویش میگردند در مکه دیدم هیچ انسانی به فکر فقیر دوره گرد نیست دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان خویش را بزداید غافل از اینکه آن دوره گرد خود خدا بود درهمان نماز ساده خویش تصور خدارا در کمک به مردم جستجوکنم شاد کردن دل مردم همانا برتر از رفتن به مکه ایست که خدایی در آن نیست حسین پناهی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1392ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط الف.بوستانی  | 

روزی حکیمی در میان کشتزارها قدم می‌زد که با مرد جوان غمگینی روبه‌رو شد. حکیم گفت: «حیف است در چنین روز زیبایی غمگین باشی.» مرد جوان نگاهی به دور و اطراف خود انداخت و پاسخ داد: «حیف است!؟ من که متوجه منظورتان نمی‌شوم!» گرچه چشمان او مناظر طبیعت را می‌دید اما به قدری فکرش پریشان بود که آنچه را که باید، دریافت نمی‌کرد. حکیم با شور و شعف اطراف را می‌نگریست و به گردش خود ادامه می‌داد و درحالی‌که به سوی برکه می‌رفت از مرد جوان دعوت کرد تا او را همراهی کند. به کنار برکه رسیدند، برکه آرام بود. گویی آن را با درختان چنار و برگ‌های سبز و درخشانش قاب کرده بودند. صدای چهچههٔ پرندگان از لابه لای شاخه های درختان در آن محیط آرام و ساکت، موسیقی دلنوازی می‌نواخت. حکیم در حالی که زمین مجاور خود را با نوازش پاک می‌کرد از جوان دعوت کرد که بنشیند. سپس رو به جوان کرد و گفت : «خواهش می‌کنم یک سنگ کوچک بردار و آن را در برکه بینداز.» مرد جوان سنگریزه ای برداشت و با تمام قوا آن را درون آب پرتاب کرد. حکیم گفت: «بگو چه می‌بینی؟» مرد جوان گفت : «من آب موج‌دار را می‌بینم.» حکیم پرسید: «این امواج از کجا آمده‌اند؟» جوان گفت: «از سنگریزه ای که من در برکه انداختم.» حکیم گفت: «پس خواهش می‌کنم دستت را در آب فرو کن و حلقه های موج را متوقف کن.» مرد جوان دستش را نزدیک حلقه ای برد و در آب فرو کرد. این کار او باعث شد حلقه های جدید و بزرگ‌تری به وجود آید. گیج شده بود. چرا اوضاع بدتر شد؟ از طرفی متوجه منظور حکیم نمی‌شد. حکیم پرسید: «آیا توانستی حلقه های موج را متوقف کنی؟» جوان گفت: «نه! با این کارم فقط حلقه های بیشتر و بزرگ تری تولید کردم.» حکیم پرسید : «اگر از ابتدا سنگریزه را متوقف می‌کردی چه!؟». حکیم گفت: «از این پس در زندگی‌ات مواظب سنگریزه‌های بسیار کوچک اشتباهاتت باش که قبل از افتادن آن‌ها در دریای وجودت مانع آن‌ها شوی. هیچ وقت سعی نکن زمان و انرژی‌ات را برای بازگرداندن گذشته و جبران اشتباهاتت هدر دهی.».
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1392ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط الف.بوستانی  | 

سلام

 شاید به این باور رسیده باشید که دنیای هر کس اندازه  توقعات او شکل میگیرد . وقتی یک نگاه کلی به موقعیت استراتزیک استان بوشهر  می اندازیم می بینیم که دارای  نقشی بی بدیل است . اما  وقتی به هرم مدیریتی کشور نگاه می کنیم  نقش  بوشهریها بسیار کمرنگ تر از ان چیزی است  که باید باشد . دلایل متعددی را می توان بر شمرد اما به نظرم مهمترین دلیل این است که  ما چون بزرگ  فکر نمی کنیم  و نکرده ایم  هنوز بزرگ نشده ایم . یک نگاه اجمالی برای رایزنی  برای  گرفتن پست های مدیریتی  در سطح  مدیریت کلان کشور می بینیم که  تمام تلاش بوشهریها برای  وزارت کشور  خلاصه شده است که چه کسی استاندار و فرماندارو یا بخشدار شود . در حالیکه  استان  دارای پتانسیل های  بسار بالاتری  نیز هست . از جمله نفت و راه سازی  وبنادر و دریا نوردی  و.. شما مقایسه کنید یک بوشهری مدیر بنادر کشور باشد بیشترین تاثیر برای بوشهر دارد  یا همان فرد در جایگاه استاندار . و مهمترین موضوعی که ما از ان غافلیم نفت است ما چه دوست داشته باشیم چه نداشته باشیم بو شهر با نفت ممزوج شده است  در حالیکه مدیران ارشد و نمایندگان ما  دیدگاهی کاملا خلاف این را پیروی می کنند . همین قضیه در مورارد دیگر نیز صادق است . مساله دیگر  که باعث عقب مانندگی است  عدم وجود شیخوخیت و یک لیدر در استان که بتوانند کل پتانسیل های استان راه شناسایی کرده و بر حسب نیاز استان در زمینه های مختلف با مسئولین ارشد نظام وارد مذاکره و گفتگو شود . مساله بعدی که افت مادرزادی ماست خودزنی نیروهای بوشهری و  سعایت وبدگویی از هم  نزد مقامات مسئول است .پس فاعتبرو یا اولی البصار

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط الف.بوستانی  | 


سلام دوستان   مطلب این پست مصداق عینی این بیت شعر است که .میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا اسمان است.

  به تازگی یکی از دوستان  با خانواده   برای  اقامت به یکی از کشور های بلاد کفر رفته  است  چند شب پیش که با هم صحبت می کردیم  می گفت  که ما چون تازه  خانه گرفتیم  هنوز نتوانسته ایم وسایل و تجهیزات  ان از قبیل  مبل و.. را مهیا کنیم در بین یکی از دوستان مسیحی خانمم  به خانه امان امد وقتی  که وضعیت زندگی ما را دیده بود  جریان را با کشیش  کلیسای محل صحبت کرده بود بعد از  از طرف کلیسا کلیه لوازم منزل از قبیل مبل  تختخواب و ماکروفر و هر چیزی که فکرش را بکنید برایمان اوردند حتی هدیه برای خانمم و بچه هام . حال رویکرد ما  ومساجدمان را مقایسه کنید بدون هر گونه  حب و بغض

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1392ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط الف.بوستانی  | 


در شماره 9 مجله هفتگي توفيق درسال 1350 آقاي دکتر عباس توفيق مطلبي درباره دروغ در بخش ته مقاله نوشته بود که عينا در زير نقل مي شود

................

 

دروغ هم مثل خيلي ديگر از احتياجات روزمره اجتماع ما انواع و اقسام دارد

 

نوع اول دروغ اين است کهمن دروغ مي گويم. من مي دانم که دروغ مي گويم. ولي شما نمي دانيد که من دروغ مي گويم

 

اين يک دروغ طبيعي است که در همه ی کشورها هم همينطور است

 

نوع دوم دروغ اين است کهمن دروغ مي گويم.من مي دانم که دروغ مي گويم. شما هم مي دانيد که من دروغ مي گويم

 

اين دروغ هم باز قابل هضم است

 

نوع سوم دروغ اين است کهمن دروغ مي گويم. من مي دانم که دروغ مي گويم. شما هم مي دانيد که من دروغ مي گويم. من هم مي دانم که شما هم مي دانيد که من دروغ ميگويم !!!

 

اين احمقانه ترين نوع دروغ است. دروغي که همه مي دانند و کسي را فريب نمي دهد و فقط گوينده را مفتضح مي کند و مردم را عصباني

:ولي ازاين نوع دروغ مفتضحانه تر و احمقانه تر هم وجود دارد

 نوع چهارم دروغ اين است کهمن دروغ مي گويم. من مي دانم که دروغ مي گويم. شما هم مي دانيد که من دروغ مي گويم. من هم مي دانم که شما مي دانيد که من دروغ مي گويم.. شما هم مي دانيد که من هم مي دانم که شما هم مي دانيد که من دروغ مي گويم !!!!

 

امروزه درکشور ما در اغلب زمينه ها اين نوع دروغ رايج شده و هر که را در اين رشته از دروغ بيشتر دست داشته باشد استادتر و سياستمدارتر مي شناسند

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1392ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط الف.بوستانی  | 

استادى از شاگردانش پرسید:
چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟
 
شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت:
چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم
 
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟
آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟
 
شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
 
سرانجام او چنین توضیح داد:
هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد.
آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.
هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.
 
سپس استاد پرسید:
هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟
آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟
چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است.
فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.
 
استاد ادامه داد:
هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باش
اين همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست است که  خدا حرف نمی زند اما همیشه صدایش را در همه وجودت مي توانی حس کني اينجا بین انسان و خدا هیچ فاصله ای نیست می توانی در اوج همه شلوغی ها بدون اینکه لب به سخن باز کنی با او حرف بزنی.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1392ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط الف.بوستانی  | 

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و بود. علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد : در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم. سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است. سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد. آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟ مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود. سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟ مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم. سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی،‌آیا کسی که رفتارش نا درست است، روانش بیمار نیست ؟ بیماری فکری و روان نامش “غفلت” است. و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد. پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر. بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1392ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط الف.بوستانی  | 


خرگوش اصرار داشت که دویدن جزء برنامه درسی باشد                                                           .


پرنده معتقد بود که باید پرواز نیز گنجانده شود

ماهی هم به آموزش شنا معتقد بود و سنجاب اصرار داشت که بالا رفتن از درخت

نیز باید در زمره آموزش‌های مدرسه قرار بگیرد

شورای مدرسه با رعایت همه پیشنهادات دفترچه راهنمای تحصیلی مدرسه را تهیه نمود

و بعد قرار شد که همه حیوانات درس‌ها را یاد بگیرند

خرگوش در دویدن نمره بیست گرفت، اما بالا رفتن از درخت برایش دشوار بود

مرتب از پشت به زمین می‌خورد

دیری نگذشت که در اثر یکی از این سقوط‌ها مغزش آسیب دید و

قدرت دویدن را هم از دست داد

حالا به جای نمره بیست، نمره ده می‌گرفت

و در بالا رفتن از درخت هم نمره اش از حد صفر بالاتر نمی‌رفت

پرنده در پرواز عالی بود اما نوبت به دویدن روی زمین که می‌رسید

نمره خوبی نمی‌گرفت

مرتب صفر می‌گرفت. صعود عمودی از تنه و شاخه و

برگ درختها هم برایش سخت بود

جالب اینجاست که تنها مارماهی کند ذهن و عقب افتاده بود که

می‌توانست درس‌های مدرسه

را تا حدودی انجام دهد و با نمره ضعیف بالا رود

اما مسئولان مدرسه از این خوشحال بودند که همه دانش آموزان همه دروس را می‌خوانند

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 9:43 قبل از ظهر  توسط الف.بوستانی  | 


دو نفر مست و پاتیل آخر شب راهی خانه شان بودند که وارد یک کوچه بن بست شدند و رسیدند ته کوچه. اولی به دومی گفت بیا دیوار رو هل بدیم و بریم جلو! کت هاشان را در آورند و گذاشتند کنار دیوار و شروع کردن دیوار را فشار دادند... دزدی رسید و آنها را سرگرم دید... کت هاشان را برداشت و رفت. بعد از چند دقیقه ای یکی از آنها نگاه کرد و دید از کت هاشان خبری نیست. رو کرد به رفیقش وگفت خیلی جلو رفتیم. بهتره برگردیم و کت هامون را بیاوریم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط الف.بوستانی  | 

مطالب قدیمی‌تر