روزی پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.
پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد.
پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بیفایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتی نوبت به پینک رسید، پادشاه از او پرسید: « پس گیاه تو کو؟» پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد.
در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.
پادشاه روی تخت نشست و گفت:« این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند.»
پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهی نیاز دارند که با آنها صادق
ان اسب بي سوار
در سوگ منوچهر اتشي
سيمين بهبهاني
گفتم:
-.(نرو، بمان همين جا)
بردند دور ازين ديارت
قلب هميشه عاشقم را
نگذاشتند بر مزارت
بال بلند شعر اندوه
شعر پلنگ وبيشه و كوه
شعر مبارزان نستوه:
(جط راد)گان روزگارت...
رويت گذر به ارغوانها
چشمت سفر به اسمانها.....
كو سرخ شاد مهربانت؟
كوسبز پاك بي غبارت؟
اي نيم قرن از اين زمانه،
با جوششي برادرانه،
با من قرين به هر بهانه
جويم دگر كجا كنارت؟
اي خوشه ي خوشاب روشن
مي گشته اي به جام دشمن
اي كاش مي شدي هلاهل-
حيف از شراب خوش گوارت
صد بار با صلاخ جويي،
گفتم:(حذر ز شرمرويي)
گوي طلب درين مدارا
بيرون فتاد از مدارت.
اسب تو، ان سفيد توسن،
هر شب كنار خانه من
با شيهه يي زبي قراري
مي ايستد به انتظارت:
سر مي نهم به روي دوشم،
مي گويم اين سخن به گوشم:
(ان مهربان چرا نيامد؟
كو ان عزيز غمگسارت؟)
اسب سفيد اتشي جان
بيهوده يال ودم ميفشان
ديگر كه مي دهد قصيلت؟
در خاك خفته شهسوارت...
اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش
هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن
دکتر شريعتي
ماه بالای سرابادی است
اهل ابادی در خواب
روی این مهتابی .خشت غربت را می بویم.
باغ همسایه چراغش روشن
من چراغم خاموش.
ماه تابیده به بشقاب خیار.به لب کوزه اب
غوک ها می خوانند
مرغ حق هم گاهی.
مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان میبرند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد میزند و خدا و پیغمبر را به شهادت میگیرد که « والله، بالله من زندهام! چطور میخواهید مرا به خاک بسپارید؟»
اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و میگویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ میگوید. مُرده !»
مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمیافتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش میبریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا ً جایز نیست!»
کتاب کوچه /ب2/ص1463 -احمد شاملو
|
بی تو، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جان وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخهها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی: از این عشق حذر کن لحظهای چند بر این آب نظر کن آب، آئینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا، که دلت با دگران است تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم: حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم... روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی، من نرمیدم، نگسستم باز گفتم: که تو صیادی و من آهوی دشتم تا بدام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم، نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم، نرمیدم
رفت در ظلمت شب، آن شب و شبهای دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم |
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل - دلی لبریزِ مهر تو -
تو ای با دوستی دشمن.
—-
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
—-
برادر! گر که میخوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
—-
تو از آیین انسانی چه میدانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظهی غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
—-
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را - برادر جان -
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…
—-
اگر این بار شد وجدان خواب آلودهات بیدار
تفنگت را زمین بگذار..
خواجه داود خزانه دار را دیدم از درگاه باز میآمد آشفته و دلمرده و زیر لب میژكید و میرفت و سلام مرا بر خلاف عادت هر روزه پاسخی مختصر داد.
او را گفتم: خواجه را چه پیش آمده است كه چنین پریشان احوال میبینم.
گفت: هر كسی پنج روزه نوبت اوست و بندگان را خواه ناخواه بباید رفت.
دانستم كه بزرگمهر حكیم در كار او خللی یافته و از درگاه عالی مرخص فرموده است.
چون به پابوس تخت بزگمهر مشرف شدم، گفتم: مرا دیرگاهی است كه پرسشی در خاطر میگذرد و از بیم سطوت بزرگمهر بر زبان آوردن نمیتوانم. اگر رخصت فرمایند، بگویم.
فرمودند.
گفتم: خواجه زود زود امرا و وزرا را خلع و تعویض مینمایند و بیم آن میرود كه در كار مملكت فتوری پدید آید و كسی را در دل رغبت تصدی مهمات امور مملكتی نماند.
خندید و گفت: بیمی به دل راه مدار كه شیفتگان خدمت بسیارند. دُدیگر آنكه، در تغییر متولیان و متصدیان امور دو حكمت نهفته است: ن
خست آنكه اگر در كاری نقصان آید، گویند بزرگمهر میخواست و عوامل او اجرای منویّات او نتوانستند. فلذا، در هر بركناری یكی از بندگان درگاه، امیدی تازه در دل خلق پدید آید كه كارها بهتر خواهد شد.
دیگر آنكه، اگر كاری نیكو بر آمد، گویند خداش خیر دهاد بزرگمهر را كه كار مملكت بر نهج صواب میراند.
چون سخن بدینجا رسید، برخاستم و دو لب مبارك را بوسهای جانانه بگرفتم و گفتم: دیر زیاد آن بزرگوار خداوند كه به سخنان شیرین، كام ما را شیرین كرد. گفت: ترا زبان خدمتگزاری هست. اما توان آن نیست. وگرنه ترا نیز وزارت میفرمودم